بوی باران

پرستوی مهاجر من بازگرد بهار می شوم آسمان هم دل تنگ توست بی بهانه می بارد …

بوی باران

پرستوی مهاجر من بازگرد بهار می شوم آسمان هم دل تنگ توست بی بهانه می بارد …

بوی باران

غصه می سوزد مرا ، باران ببار
کوچه می خواند تو را ، باران ببار
ابرها را دانه دانه جمع کن
بر زمین دامن گشا ، باران ببار
خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است
آسمان را کن رها ، باران ببار
باغبان از کوچه باغان رفته است
ابر را جاری نما ، باران ببار
موج میخواهد بیابان سکوت
با خوِد دریا بیا ، باران ببار
تا بیاید آن بهار سبز سبز
تازه تر باید هوا ، باران ببار
سینه ام آشوب و دل خونابه است
غصه می سوزد مرا ، باران ببار

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

 


     امروز برای آمدن بهانه ای دارم ، شاید فقط شما در اینجا صدایم را بشنوید؛ گرچه می دانم شما هرلحظه نظاره گر هستید! 
هیچ وقت فراموشم نمی شود وقتی باران می آمد برای ظهورتان دعا میکردم! 
اکنون هنگام بارش باران است... 

 دلم گرفته است، شما خود شاهد هستید برای فریاد ما حکم صادر میکنند! 
متهم می شویم برای چه برای برهنه شدن زنان فریاد میزنیم، آخر الزمان است شما خوب می دانید! 
 همیشه اینجا برای غربت شما سخن میگفتم؛ آقا ما هم غریب شده ایم! بیاید از این شهر برویم! 
 در انتظار فرجت، دعای امن یجیب میخوانم، که بیایی دردی دوا کنی، غمی برهانی!     
           
           السلام علیک یا اباصالح المهدی روحی فداک (ادرکنی)



 


  • موسویان